بازی مونوپولی

بعد از چند وقت برادرم بالاخره به کرمان تشریف فرما شدند و افتخار دادند که با هم بریم بیرون!من یک کافه به او پیشنهاد کردم که او هم قبول کرد و با هم رفتیم. همه‌ میزهای کافه بزرگ پر بودند و فقط یک میز خیلی کوچک بود که ما هم سر ناچار روی آن نشستیم.